تبلیغات
جغرافیای محمد حسین احسانی - به مناسبت گرامیداشت روز و هفتۀ معلّم
 
جغرافیای محمد حسین احسانی
درباره وبلاگ


محمد حسین احسانی دانش آموخته کارشناسی ارشد جغرافیا با گرایش مطالعات ناحیه ای از دانشگاه شهید بهشتی تهران در سال 1374ودبیر جغرافیای متوسطه ( دوره دوم ) شهرستان سمنان علاقه مند به مباحث جغرافیا و آموزش این رشته هستم .امیدوارم این وبلاگ راهی به سوی یادگیری و گسترش دانش جغرافیا باشد.

مدیر وبلاگ : محمد حسین احسانی

                                         به نام خدای معلّم

                               به مناسبت گرامیداشت روز و هفتۀ معلّم

نگاه کوته ‌بینانه  به معلّم برای جامعه یک خسارت است، این را باید مانع شد. نگاه به معلّم باید نگاه تکریم آمیز باشد. (مقام معظم رهبری)

معلّمی یعنی کوه ، دریا و نسیم، معلّم باید صلابت کوه، عمق و شکوه دریا و لطافت نسیم داشته باشد.

اگر کلاس‌های درس را از جهان منها کنند، باقی ماندۀ جهان، جهنّم است.

دو روز دنیا بهشت می‌شود، اگر یک روز بیاموزی و روز دیگر بیاموزانی.

همه چیز و هم گاه معلّم هست، ما دانش آموزان بازیگوشی هستیم!

هر کس به اولین معلّم هستی - خدا - گوش نسپارد، شیطان آخرین معلّم او خواهد بود.

خداوند، اول معلّم بشر است. 113 درسش با رحمت آغاز گشته است و تنها یک درسش با غضب.

درسی که تنها آن را حفظ کنی درس نیست ، درس آن است که تو را حفظ کند.

همواره ببین علم را از که می آموزی، چه می‌آموزی، چرا می‌آموزی و چه قدر جان را به آن می‌افروزی.

معلّم خود ساز و دیگر پرور است.

شاگردان بیش از آن که به انتقاد نیازمند باشند. به مُدل‌های خوب احتیاج دارند.

وقتی معلّم جاذبه دارد جاذبه‌ای ناشی از صفات حمیده و کمالات دیگر نوبت به خشونت نمی‌رسد و دستی که به مردم زمان گُل تعارف می‌کند لااقل خودش همیشه بوی عطر می‌دهد.

ظلم است معلّم را شمع بدانیم. شمع را می‌سازند، تا بسوزد، معلّم می‌سوزد تا بسازد.

معلّم باغبانی است که سخاوتمندانه بذر عمرش را در کلاس می‌افشاند تا رویش و شکفتن نسل فردا را شاهد باشد.

معلّم‌های ما بر یک دسته تقسیم می‌شوند: همۀآن‌ها که به ما چیزهایی آموخته‌اند، از درس یا زندگی یا هردو، از یک کلمه، تا همۀ جهان.

12 اردیبهشت یکی از 365 روزی است و هفتۀ معلم یکی از 52 هفته‌ای است که ما می‌توانیم محبت و قدردانی خود را نسبت به آن‌ها ابراز کنیم از یک شاخۀ گل، یک کتاب، ... و یک نامه.

هدیه‌ای که می‌دهیم یک نماد است، یک نشانه به ویژه آن نامه! که در آن می‌توانیم به معلّمان خود وعده دهیم که با تلاش بسیار در این اردیبهشت زیبا قدر تلاششان را می‌دانیم و مُدام درس می‌خوانیم و بر این عهد اردیبهشتی، پا برجا می‌مانیم.

عجب روزگاری است، چه معاملۀ شیرینی! بهترین هدیه به معلّم، درس خواندن است. آموختن کامل چیزی که او آموزش داده است.

و آن وقت، این خود ما هستیم که از شادمانی او بهره‌مند می‌شویم.

هم به دیدن لبخندش، هم به دیدن کارنامه، لبخند معلّم و کارنامۀ ما، درخشان باد.

بقیه در ادامه مطلب

معلّم است دیگر!

سرش را می‌تراشد تا شاگردش که سرطان گرفته و موهایش ریخته، سر کلاس خجالت نکشد، خودش را به آتش می‌اندازد تا جان دانش آموزان را نجات دهد.

دیسک کمرش را عمل کرده و چون نمی‌تواند به مدرسه برود، دانش‌آموزانش را به خانه می‌آورد تا از درس‌هایشان عقب نیفتند.

 

پدر و مادر یا معلّم

از حکیمی سئوال کردند پدر و مادرت را بیش تر احترام می‌گذاری یا معلّم خود را؟

پاسخ داد: معلّم را ، زیرا پدر و مادر مرا از آسمان به زمین آورده‌اند ولی معلّم مرا از زمین به آسمان پرواز می‌دهد.

یک پدر بخشنده آب و گِل است                    یک پدر روشنگر جان و دل است

لیک اگر پرسی کدامین برترین                       آن که دین آموزد و علم یقین

نور معلّم

ممتاز و نمونه شدن برای یک سال است و ماندگار شدن برای یک عمر!

سلام بر معلّمی که هر سال نمونه است و یک عمر ماندگار.

معلّم عزیزم روزت مبارک که جهانی از نورت مبارک گشته است.

هفته‌ی بزرگداشت مقامت را تبریک می‌گوییم هرچند بر این باوریم که هر روز، روز توست چرا که انسان از ابتدای خلقت با تعلیم همراه بوده است و هیچ گاه نیازش به معلّم مرتفع نگشته و این خواست خالق توست، پس پاداشت نیز با اوست.

نامۀ آبراهام لینکلن به معلّم پسرش

به پسرم درس بدهید، او باید بداند که همۀ مردم عادل و همه آن‌ها، صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیّاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.

به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود.

به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.

می‌دانم که وقت

می‌گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند، بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذّت ببرد.

او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید.

اگر می‌توانید، به او نقش مؤثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می‌کنند، دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود تا با تقلّب به قبولی برسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم‌ها، ملایم با گردنکش‌ها، گردنکش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همۀ حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش صحیح می‌رسد، انتخاب کند.

ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می‌توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسّم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می‌تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی‌معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید.

بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می‌توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 

خاطره‌ای شنیدنی از استاد شفیعی کَدکنی

آخر سال تحصیلی بود بیش‌تر بچّه‌ها غایب بودند یا اکثراً به شهرها و شهرستان‌های خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تأخیری سر کلاس آمد و شروع به تدریس کرد...

بالأخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت:

استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!

استاد هم دستی به سر خود کشید! و عینکش را از روی چشمانشان برداشت و همین طور که آن را روی میز می‌گذاشت خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله با آن کُت قهوه‌ای سوخته که به تن داشت گفت:

حالا که تونستید من را از درس دادن بیندازید، بگذارید خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم:

من حدوداً 21 یا 22 ساله بودم، مشهد زندگی می‌کردیم.

پدر و مادرم کشاورز بودند، با دست‌های چروک خورده و آفتاب سوخته دست‌هایی که هر وقت آن‌ها را می‌دیدم دلم می‌خواست ببوسمشان بویشان کنم. کاری که هیچ وقت اجازه به خود ندادم با پدرم بکنم!

اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام بو می‌کردم و در آخر بر لبانم می‌گذاشتم. استاد اکنون قدری با بغض کلماتش را جمله می‌کند.

نمی‌دانم شما شاگردان هم به این پی برده‌اید که هر پدر و مادری بوی خاصِ خودشان را دارند یا نه؟

ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می‌شدم از چادر کهنه سفیدی که گل‌های قرمز ریزی روی آن نقش بسته بود، حس می‌کردم. چادر را جلو دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می‌کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم! جز یک بار، آن همه نه به صورت مستقیم.

نزدیک‌های عید بود من تازه معلّم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم. از پله‌ها بالا می‌آمدم که صدای خفیف هق‌هق گریۀ مردانه‌ای را شنیدم.

از هر پله‌ای که بالا می‌آمدم! صدا را بلندتر می‌شنیدم...

استاد حالا خودش هم گریه می‌کند...

پدرم بود، مادر هم او را آرام می‌کرد، می‌گفت:

آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی‌گذارد ما پیش بچّه‌ها کوچک شویم!

فوقش به بچه‌ها عیدی نمی‌دهیم!...

اما پدر گفت:

خانم! نوه‌های ما، در تهران بزرگ شده‌اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...

حالا دیگر ماجرا روشن‌تر از این بود که بخواهم دلیل گریه‌های پدر را از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم 100 تومان بود کل پولی که از مدرسه به عنوان حقوق معلّمی گرفته بودم روی گیوه‌های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه‌های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود را بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرانم از تهران آمدند مشهد، با بچّه‌های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی با لفظ عمو و دایی خطابم می‌کردند.

پدرم به هر کدام از بچّه‌ها و نوه‌ها عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادرم  داد.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس، آقای مدیر گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش، رفتم. بسته‌ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش در آورد و به من داد.

گفتم: این چیست؟

گفت: باز کنید، می‌فهمید.

باز کردم 900 تومان پول نقد بود!

گفتم: این برای چیست؟

گفت: از مرکز آمده است، در این چند ماه که شما اینجا بودی بچّه‌ها رشد خوبی داشتند، برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.

راستش نمی‌دانستم که این چه معنی می‌تواند داشته باشد؟!

فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!

مدیر گفت: از کجا می‌دانی! کسی به شما چیزی گفته؟

گفتم: نه، فقط حدس می‌زنم، همین.

در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می‌دهد.

روز بعد همین که رفتم اتاق معلّمان تا آماده شوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما، استعلام کردم، درست گفتی!

هزار تومان بوده نه 900 تومان!

آن کسی که بسته را آورده، صد تومان آن را برداشته است.

که خودم رفتم و از او گرفتم؛

اما برای دادنش یک شرط دارم...

گفتم: چه شرطی؟

گفت بگو ببینم، از کجا این را می‌دانستی؟!

گفتم: هیچ فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می‌گرداند، گمان کردم شاید درست باشد...

منبع : کتاب معجزۀ کلمات ( بیش از هزار نکتۀ تربیتی و اخلاقی )-گردآوری و تدوین: محمّد حسین احسانی، زهرا احسانی انتشارات حبله رود - 1395



نوع مطلب : پندنامه، دانستنی ها، 
برچسب ها : گرامیداشت روز و هفتۀ مبارک معلم،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
")}style="display:none">

ابزار وبلاگ

تماس با ما





Powered by WebGozar

جغرافیای محمد حسین احسانی